مؤلف مجهول ( مترجم : شيرين بيانى )

81

تاريخ سرى مغولان ( يوان چائوپى شه ) ( فارسى )

دور محلى كه نشسته بود ، باتلاقى از خون تشكيل شده بود ، كه جالما مكيده و مكيده و تف كرده بود . چنگيز خان آن را ديد و گفت : « بهتر نبود كه دور تر تف مىكردى ؟ » جالما گفت : « چون در وضع وخيمى قرار داشتى ، من مىترسيدم از تو دور شوم ، در فرو دادن آنچه فرو مىدادم ، و تف كردن آنچه تف مىكردم ، عجله مىنمودم . [ تازه ] مقدارى از آن در شكمم رفته » . چنگيز خان بار ديگر گفت : « وقتى من در چنين [ وضعى ] خوابيده بودم ، تو چرا برهنه دويدى و [ نزد اين افراد ] رفتى ؟ اگر گرفتار مىشدى بروز نمىدادى كه من در چنين وضعى گرفتار شده‌ام ؟ » جالما گفت : « من كه برهنه به آنجا رفتم ، نقشه‌ام اين بود كه اگر گرفتار شدم ، به آنها بگويم : من مىخواستم خود را به شما تسليم كنم كه سحر شدم و گرفتار گشتم ، و گفتند « او را بكشيم » لباسهاى مرا درآوردند . هنوز زيرشلواريم را درنياورده بودند ، كه من موفق به فرار شدم ، بدين ترتيب آمدم تا خود را به شما برسانم . به آنان چنين مىگفتم . چون سخنانم را باور مىكردند ، از من مواظبت مىنمودند و لباسم مىدادند . من هم سوار بر اسب مىشدم و با استفاده از موقعى ، چگونه كه نمىتوانستم بازگردم ؟ با اين انديشه به خود گفتم : من به دنبال خواستهء خان مىروم تا عطش وى را بر طرف سازم ؛ و با اين انديشه ، چشم‌بسته رفتم » . چنگيز خان گفت : « اكنون من چه بگويم ؟ سابقا هنگامىكه سه ماركيت آمدند و سه بار گرد بورقان [ قلدون ] گشتند ، تو براى اولين‌بار جان مرا نجات دادى . اكنون نيز با لبانت خون مرا مكيدى و آن را خشكاندى و جان مرا نجات دادى . گذشته از آن ، زمانىكه من از تشنگى مرگبارى در عذاب بودم ، جانت را به خطر انداختى و چشم‌بسته به ميان دشمن رفتى و به من آشاميدنى نوشاندى و عطش مرا زايل كردى . تو زندگى را به من بازگرداندى . اين سه خدمتى كه به من كردى ، در ضمير من باقى خواهد ماند » . اين بود سخنان شاهانه . 146 - چون صبح به طور كامل دميد ، [ معلوم شد كه ] دستجات دشمن كه خوابيده بودند . . . . . شب‌هنگام پراكنده شده‌اند . افرادى كه اردوهاى خود را [ در آنجا ] برپا ساخته بودند ، به خود گفته بودند كه موفق به فرار نخواهند شد و از محلى كه اردوهاى خود را برپا ساخته بودند ، تكان نخورده بودند . اما كسانىكه با شتاب رفته بودند ، چنگيز خان دربارهء آنان گفت : « آنان را به عقب بازگردانيم » . سوار بر اسب شد [ و ] به سوى محلى كه آنان خوابيده بودند ، تاخت . هنگامىكه مىتاختند ، تا كسانى را كه با شتاب رفته بودند ، به عقب بازگردانند ، چنگيز شخصا شنيد كه زنى با پيراهن قرمز ببر ، در ارتفاع گردنه‌اى